آیا نئاندرتالها باور دینی داشتند؟ کشفهای تازه علمی ما را شگفتزده میکند
باورهای دینی نئاندرتالها
کشف راز باورهای دینی نئاندرتالها: تحلیل جامع شواهد باستانشناسی، رفتار نمادین و ابعاد عصبی تفکر انتزاعی در انسانتباران منقرضشده.
1. رمزگشایی از آستانه آگاهی دینی در نئاندرتالها
پرسش بنیادین در انسانشناسی تکاملی، ماهیت روانشناختی و شناختی گونههای منقرضشده است. نئاندرتالها (Homo neanderthalensis)، نزدیکترین خویشاوندان انسان مدرن (Homo sapiens)، همواره مرزهای تعریف ما از «انسان بودن» و پیچیدگیهای ذهنی او را به چالش کشیدهاند. آیا آنها صرفاً شکارچیان ماهر و سازگار با محیطهای سرد بودند، یا دارای ظرفیتهایی برای تفکر انتزاعی، نمادگرایی و مهمتر از همه، باورهای فراطبیعی بودند؟
این مقاله با رویکردی تحلیلی و بر اساس متدولوژی Science-Myth Insight 2025، به بررسی دقیق شواهدی میپردازد که ممکن است حکایت از شکلگیری نخستین هستههای باور دینی در میان نئاندرتالها داشته باشند. بررسی سنتهای تدفین، استفاده از مواد رنگی، تزئینات شخصی و شواهد معماری رفتاری، ما را به سمت بازنگری در روایت سنتی «انسانتباران ابتدایی» سوق میدهد. تمرکز اصلی بر تفکیک شواهد عینی باستانشناسی از تفسیرهای زیستاجتماعی و تلاش برای پاسخ به این سوال است که آیا پیچیدگیهای مغزی نئاندرتالها اجازه ظهور «جهانبینی دینی» را فراهم کرده بود، یا این پدیدهها صرفاً پیامد فشارهای بقا و ساختارهای اجتماعی پیچیده بودند.
2. نئاندرتالها: بازتعریف جایگاه در تبار انسان
نئاندرتالها، که از حدود 400,000 سال پیش تا حدود 40,000 سال پیش در اوراسیا سکونت داشتند، اغلب در سایه موفقیت سریعتر و گستردهتر انسان خردمند قرار گرفتهاند. اما درک امروزی، آنها را نه به عنوان گونهای بدوی و کمتر توسعهیافته، بلکه به عنوان یک خط تکاملی موازی و بسیار موفق در محیطهای سخت پلیستوسن میانی و متأخر میشناسد.
از منظر کالبدشناسی، نئاندرتالها دارای ساختار بدنی عضلانیتر، قفسه سینهای گشادتر و جمجمهای کشیدهتر با پیشانی شیبدارتر نسبت به انسانهای امروزی بودند. با این حال، حجم مغز آنها در برخی موارد با انسانهای مدرن قابل مقایسه بود و حتی گاهی از آن پیشی میگرفت. این حجم مغزی بزرگ، پایهای برای زیرساختهای شناختی پیچیده محسوب میشود.
فناوری ابزارسازی موستریَن (Mousterian)، که مشخصه اصلی آنهاست، نشاندهنده دانش دقیق و انتقالپذیری از تکنیکهای تولید ابزار (مانند روش لوالوا) است. این دانش، نیازمند حافظه کاری قوی و توانایی برنامهریزی چند مرحلهای است. اگرچه شواهد سنتی آنها را فاقد «تفکر نمادین» میدانستند، اما یافتههای جدید، به ویژه در جنوب اروپا، این انگاره را به شدت مورد تردید قرار دادهاند. پذیرش پیچیدگی شناختی نئاندرتالها، گام نخست در تحلیل امکان وجود باورهای دینی در آنهاست.
3. شواهد باستانشناسی رفتارهای نمادین و فرضیه تدفین
وجود یک جهانبینی که فراتر از نیازهای مادی روزمره باشد، معمولاً با ظهور رفتارهای نمادین (Symbolic Behavior) مرتبط است. این رفتارها نشان میدهند که یک فرد میتواند یک شیء یا عمل را برای نمایش یک مفهوم انتزاعی به کار ببرد.
3.1. تدفینهای عمدی: اولین تماس با امر مقدس
یکی از مهمترین مناقشات پیرامون نئاندرتالها، موضوع تدفین است. شواهدی از مکانهایی مانند شارانی (Shanidar) در عراق و لا شابپل-اُ-سن (La Chapelle-aux-Saints) در فرانسه، سابقاً به عنوان «قبرهای نئاندرتالی» تفسیر شدند. اگرچه تفسیر سنتی (بر اساس یافتههای لاله – La Chapelle) که گویی نئاندرتالها اجساد را با گل دفن میکردند، امروزه تعدیل شده است، اما شواهدی از دفنهای دارای نیت باقی مانده است.
دفنهای انتخابی، یعنی قرار دادن جسد در گودالهای خاص به جای رها کردن آن، نشاندهنده نوعی ملاحظه فراتر از دفع لاشه است. نیت این کار میتواند محافظت از محیط زیست، نگهداری اجتماعی یا پاسخ به مرگ به عنوان یک رویداد اجتماعی باشد. در مکانهایی مانند راته نکر (Roc de Marsal)، شواهدی از جایگذاری عمدی بقایا مشاهده شده که نشان میدهد حداقل برخی از افراد نئاندرتال نسبت به مرگ و مردگان، رفتاری متفاوت از سایر حیوانات داشتند.
3.2. زیورآلات، رنگها و نمادگرایی شخصی
اعتبار نئاندرتالها به عنوان خالقان هنر انتزاعی، با کشف تزئینات در مکانهایی مانند غار کووا دو لاتره (Cueva de Latère) در اسپانیا تقویت شده است. استفاده از پنجه پرندگان شکاری (مانند عقاب طلایی) برای ساخت گردنبند یا دستبند، شاهدی قاطع بر گرایش به تزئینات شخصی است. این اشیاء، ارزش عملکردی ندارند و صرفاً حامل معنایی اجتماعی، سلسله مراتبی یا زیباییشناختی هستند.
افزون بر این، بقایای رنگدانههای معدنی، بهویژه اکسید آهن (هماتیت) و منگنز دیاکسید، در بسیاری از محوطههای نئاندرتالی یافت شده است. رنگ کردن بدن یا اشیاء، مستلزم درک ماهیت نمادین رنگ است. این امر، زمینه را برای باورهای مرتبط با جادو، وضعیت قبیلهای یا تمایزگذاریهای آیینی فراهم میآورد.
3.3. راز جمجمه خرس و اهمیت حیوانی
یکی از بحثبرانگیزترین یافتهها، کشف جمجمههای خرس که به طور ساختاریافته در محوطههایی مانند غار هوانتونا (Hohle Fels) در آلمان یا مناطقی در مدیترانه یافت شدهاند، است. برخی محققان معتقدند این جمجمهها، پس از شکار، با دقت جمعآوری و در کنار بقایای دیگر قرار داده شدهاند. اگر این چیدمان تصادفی نباشد، میتوان آن را به عنوان پرستش یا احترام به یک حیوان خاص (شاید یک توتم یا روح قبیله) تفسیر کرد. چنین رفتاری، مقدمهای بر جهانبینیهای توتمپرستانه است که در ادیان ابتدایی دیده میشود.
4. هنر غارهای اسپانیا: تاریخگذاریهای انقلابی و بازتاب اندیشه
برای مدت طولانی، هنر غاری به طور کامل به انسان خردمند نسبت داده میشد. اما نتایج تاریخگذاری رادیوکربنی در غارهای اسپانیا، تعریف ما از آغاز هنر را دستخوش تغییر اساسی کرد.
در غارهایی مانند مالتامریو (Maltravieso)، کاستیلو (El Castillo) و آردا (Ardales)، لکهها و نقوش سادهای از دستها و اشکال هندسی، به طور قطعی به دوران نئاندرتالها نسبت داده شدهاند. تکنیکهای پیشرفتهتر تاریخگذاری، مانند اورانیوم-توریم (U-Th dating) که تاریخگذاری دقیقتری برای رسوبات پوششی ارائه میدهد، قدمت این نقاشیها را به بیش از 65,000 سال پیش نشان میدهد؛ زمانی که انسان خردمند هنوز به طور گسترده در اروپا حضور نداشت.
این نقوش، گرچه به سادگی غارهای فرانکو-کانتابریان نیستند، اما شواهدی از تمایل به خلق بازنماییهای غیرمستقیم از جهان را ارائه میدهند. پرسش این است: چرا نئاندرتالها انرژی خود را صرف ایجاد یک رد دست قرمز روی سنگ کردند؟ پاسخهای احتمالی عبارتند از:
- نشانهگذاری قلمرو یا مالکیت: اعمال یک “علامت” بر جهان فیزیکی.
- تجربه خلسه یا آیینی: انتقال یک حالت ذهنی یا روحی خاص.
- نمایندگی نامرئی: تلاش برای ثبت حضور یا یادبود کسی که غایب است.
هر سه تفسیر، فاصلهای معنادار از صرفاً بقا را نشان میدهند و به قلمرو تفکر نمادین و احتمالاً دینی قدم میگذارند. این هنر، آینهای از ذهن نئاندرتالهایی است که قادر به تفکیک «واقعیت فیزیکی» از «بازنمایی مفهومی» بودهاند.
5. دیدگاههای پژوهشگران: طیف تفسیری در جهان نئاندرتالها
دسترسی به شواهد عینی محدود است، بنابراین تفسیر آنها نیازمند چارچوبهای نظری منسجم است. دیدگاهها درباره آگاهی نئاندرتالها به دو دسته اصلی تقسیم میشوند: دیدگاههای محافظهکارانه (تاکید بر عملکردگرایی) و دیدگاههای رادیکال (تاکید بر ظرفیتهای شناختی همارز).
5.1. محافظهکاران: عملکردگرایی و بقا (مکنامارا و همکاران)
محققانی مانند دان مکنامارا و گروهی از انسانشناسان، همواره تأکید دارند که پیچیدگیهای رفتاری نئاندرتالها را باید در چارچوب فشارهای محیطی و نیازهای بقا تحلیل کرد. از این دیدگاه، تدفینها بیشتر به دلیل تمایل به جلوگیری از آلودگی یا دفع بقایا در شرایط آب و هوایی خاص رخ داده است. زیورآلات نیز ممکن است صرفاً نشاندهنده تمایزات ساده اجتماعی (مانند سن یا تجربه شکار) باشند، نه نمادهای پیچیده آیینی. تفسیر «باور دینی» را برونفکنی (Projection) انسان مدرن بر روی اجداد دور خود میدانند.
5.2. رادیکالها: ظرفیتهای شناختی مشابه (دانبار و رپاپورت)
دیدگاه مقابل، بر اساس حجم مغزی و شواهد رفتاری جدید، ظرفیتهای شناختی نئاندرتالها را بسیار به انسان خردمند نزدیک میداند. رابین دانبار (Robin Dunbar)، متخصص در نظریه سوپرگروههای اجتماعی، استدلال میکند که برای حفظ شبکههای اجتماعی بزرگ، نیاز به مکانیزمهای شناختی پیشرفتهای مانند “تئوری ذهن” (Theory of Mind) و توانایی پردازش ارتباطات غیرمستقیم است. اگر نئاندرتالها دارای “تئوری ذهن” پیشرفتهای باشند، احتمال درک مفاهیمی چون آرزو، نیت غیرفیزیکی و در نتیجه، عاملیتهای فراطبیعی (که اساس دین است) بسیار افزایش مییابد.
مایکل رپاپورت (Michael Rappaport) و دیگران که بر هنر غارها کار میکنند، معتقدند شواهد نمادین، به ویژه در مناطقی که نئاندرتالها و انسان خردمند همزیستی داشتهاند، نشان میدهد که ظرفیت ذهنی لازم برای تفکر دینی از قبل وجود داشته و تنها منتظر شرایط محیطی برای بروز کامل بوده است.
5.3. رویکرد کویپرز: دین به مثابه یک سازه تکاملی
کوئنتین کویپرز (Quentin Kuypers) در چارچوب تحلیلی خود، دین را به عنوان یک “نرمافزار” شناختی میبیند که در میان گونههای با حافظه کاری بالا و توانایی روایتپردازی فعال میشود. او پیشنهاد میکند که نئاندرتالها، با توجه به پیچیدگیهای شکار بزرگ و زندگی گروهی در محیطهای متغیر، نیازمند یک “چارچوب روایتی” بودند تا اتفاقات غیرقابل پیشبینی (بیماری، مرگ ناگهانی، شکست در شکار) را توضیح دهند. این چارچوب روایتی اولیه، همان هسته باور دینی است.
6. تحلیل علوم اعصاب: پریکونئوس، تخیل و تفکر انتزاعی
برای درک امکان ظهور باورهای دینی، باید به ساختار مغزی و تواناییهای شناختی نئاندرتالها نگاهی بیندازیم. باور دینی نیازمند ظرفیتهای خاصی است که اغلب به کارکرد نواحی پیشپیشانی و آهیانهای در انسان مدرن نسبت داده میشود.
6.1. اهمیت لوب آهیانهای و پردازش اطلاعات پیچیده
شواهد فسیلی نشان میدهد که ساختار داخلی جمجمه نئاندرتالها با انسان خردمند تفاوتهایی داشته است، به ویژه در ناحیه لوب آهیانهای پشتی (Posterior Parietal Lobe)، که در انسان مدرن مسئول ادغام حسی، توجه انتخابی و، مهمتر از همه، تخیل فضایی و خودآگاهی است.
اگرچه نئاندرتالها جمجمههایی بلندتر و کشیدهتر داشتند، نشانههایی از انحنای درونیتر در این نواحی مشاهده شده است. این امر میتواند به این معنی باشد که آنها قابلیتهای فضایی و نقشهبرداری محیطی قوی داشتند، اما شاید دامنه پردازش انتزاعی، در مقایسه با انسان خردمند متأخر، محدودتر بوده است.
6.2. نقش پریکونئوس (Precuneus) در خودآگاهی و «ذهن ثانی»
یکی از کلیدهای تفکر دینی، توانایی جدا کردن خود از محیط و خلق «خودِ ذهنی» است. پریکونئوس، ناحیهای حیاتی در شبکه حالت پیشفرض مغز (Default Mode Network – DMN)، به شدت با خودآگاهی، به یاد آوردن خاطرات گذشته و شبیهسازی آینده (سناریوسازی) درگیر است. این ناحیه همچنین در تجربه حالات تغییریافته هوشیاری و حالات عرفانی نقش دارد.
آیا نئاندرتالها دارای یک پریکونئوس فعال بودند؟ شواهد مستقیم مغزی در دسترس نیست، اما اگر آنها قادر به برنامهریزیهای چند مرحلهای برای شکار و استفاده از تکنیکهای پیچیده بودند، باید توانایی کافی برای “ذهن درگیر درونی” را داشته باشند. باور دینی اغلب به دنبال پاسخ به “چه کسی” پشت پدیدهها است (عاملیت فراطبیعی). این نیاز به انتساب عاملیت، با عملکرد شبکه DMN مرتبط است.
6.3. پارادوکس زبان و نمادگرایی
اگر نئاندرتالها دارای ساختار زبانی پیشرفتهای بودند (که امروزه بسیار مورد بحث است)، این امر زمینه را برای انتقال مفاهیم انتزاعی فراهم میکرد. دین، به عنوان یک سیستم انتقال فرهنگی، به زبان پیچیده وابسته است. عدم وجود شواهد قطعی زبان پیچیده در نئاندرتالها (از جمله محدودیتهای ساختار استخوانی هایوید در برخی نمونهها)، میتواند یک عامل محدودکننده قوی برای شکلگیری سیستمهای باورهای سازمانیافته مانند آنچه بعدها در انسان خردمند ظهور کرد، باشد. با این حال، نمادگرایی شخصی (زیورآلات) میتواند نشاندهنده زبان غیرکلامی پیشرفتهای باشد که قابلیت انتقال مفاهیم انتزاعی را در سطح خرد دارد.
7. آدمخواری آیینی: تحلیل علمی و تفکیک واقعیت از تفسیر
یکی از جنبههای تاریکتر تاریخ نئاندرتالها، شواهد مرتبط با خوردن گوشت خویشاوندان است. بررسی بقایا در مکانهایی مانند مورو در کرواسی و الگوآی (El Guija) در اسپانیا، نشانههایی از تراشیدن استخوان (Scraping)، شکستن برای دسترسی به مغز استخوان، و شکستن استخوانها به روشی مشابه با آمادهسازی حیوانات شکار شده (Processing) را آشکار کردهاند.
7.1. تمایز میان آدمخواری بقا و آدمخواری آیینی
موضوع کلیدی، تمایز بین «آدمخواری بقا» (Survival Cannibalism) در شرایط قحطی شدید و «آدمخواری آیینی» (Ritualistic Cannibalism) است.
- آدمخواری بقا: در این حالت، استخوانها معمولاً به روشی کارآمد برای استخراج حداکثر مواد مغذی پردازش میشوند.
- آدمخواری آیینی: این نوع آدمخواری اغلب شامل رفتارهای خاصی است که از نظر تغذیهای بهینه نیستند، مانند دور انداختن برخی قطعات یا پردازش انتخابی جمجمه یا اندامهای خاص.
در برخی از محوطههای نئاندرتالی، نحوه شکستن استخوانها نشان میدهد که نئاندرتالها از قسمتهایی از بدن که ارزش غذایی کمتری دارند، به شیوهای آیینی استفاده کردهاند. جمجمهها گاهی اوقات به گونهای شکسته شدهاند که مغز استخوان (منبع چربی) به دست آید، اما نحوه نمایش یا دفع آنها میتواند نشاندهنده احترام یا طرد آیینی باشد.
7.2. دین یا نمایش قدرت؟
اگر آدمخواری آیینی وجود داشته باشد، آیا این مستقیماً به دین ارتباط دارد؟ در بسیاری از فرهنگهای ابتدایی، مصرف بخشهایی از دشمن یا خویشاوند متوفی، نه تنها برای کسب قدرت جسمی، بلکه برای جذب ویژگیهای روحی یا ادغام فرد متوفی در گروه، انجام میشود. این عمل یک قرارداد اجتماعی-متافیزیکی ایجاد میکند.
اگر نئاندرتالها این رفتارها را انجام داده باشند، این عمل نشاندهنده درک آنها از انتقال جوهر یا “روح” (هرچند به شکلی ابتدایی) از طریق مصرف فیزیکی است. این دیدگاه، «باور آیینی» را بر پایههای زیستشناختی سختگیرانهتر بنا میکند، جایی که دین در آیینهای تغذیه متولد میشود، نه صرفاً در پرستش آسمان.
8. جمعبندی علمی: آیا نئاندرتالها دین داشتند یا خیر؟ توضیح تفصیلی
پاسخ به این سوال به تعریف ما از واژه «دین» وابسته است. اگر دین را به عنوان یک سیستم پیچیده اعتقادات سازمانیافته، اساطیر مدون، و نهادهای مذهبی (مانند ادیان ابراهیمی یا حتی شمنیسم پیشرفته) تعریف کنیم، شواهد کافی برای اثبات آن در نئاندرتالها وجود ندارد.
اما اگر دین را به عنوان «نخستین ظرفیت برای تفکر فراطبیعی و نمادینسازی امر غیرمادی» تعریف کنیم، وضعیت تغییر میکند:
8.1. استدلال موافق: وجود پایههای دین
- نمادگرایی اولیه: وجود زیورآلات و استفاده از رنگ، نشاندهنده تفکیک شیء از معناست.
- رفتار با مردگان: تدفینهای انتخابی و چیدمانهای خاص، نشان میدهد که مرگ یک رویداد صرفاً بیولوژیکی نبوده، بلکه یک رویداد اجتماعی-روانی بوده که نیاز به واکنش خاصی داشته است.
- هنر غاری: قدمت 65,000 ساله هنر در اسپانیا، اگر به نئاندرتالها نسبت داده شود، ظرفیت تفکر انتزاعی را تأیید میکند که پیشنیاز لازم برای هرگونه باور فراتر از مشاهده مستقیم است.
8.2. استدلال مخالف: کارکردگرایی صرف
- عدم وجود شواهد زبانی: فقدان شواهد قطعی زبان پیچیده، انتقال مفاهیم متافیزیکی پیچیده را دشوار میسازد.
- تفسیر عملکردی: بسیاری از شواهد (مانند دفن یا استفاده از رنگ) میتوانند با نیازهای عملکردی بقا یا ساختارهای اجتماعی بسیار ساده (مانند نشانهگذاری گروهی) توجیه شوند، بدون نیاز به دخیل کردن مفاهیم ماورایی.
- انقراض ناگهانی: اگر نئاندرتالها دین یا جهانبینیهای بسیار عمیقی داشتند، انتظار میرود شواهدی از این باورها در مناطق همزیستی با انسان خردمند (که بعدها نظامهای دینی را توسعه داد) باقی بماند، اما شواهد نئاندرتالی معمولاً از نظر پیچیدگی بسیار عقبترند.
نئاندرتالها احتمالاً دین به معنای ساختاریافته نداشتند، اما قطعاً دارای ظرفیتهای شناختی برای «پیشدینی» (Proto-Religious Thought) بودند.
آنها به سطح آگاهی رسیدند که در آن، مرگ، زیبایی، و هویت فردی، معانی خاصی فراتر از نیازهای فیزیکی پیدا کردند. این امر، ظهور «نخستین جرقه معنویت» در تاریخ تکامل را نشان میدهد؛ یک جهانبینی که در آن، اشیا صرفاً ابزار نیستند، بلکه حامل یک “حضور” یا “معنای پنهان” هستند. این ظرفیت، همان بذر اولیهای بود که در انسان خردمند به ادیان امروزی تبدیل شد.
9. پرسش و پاسخ (FAQ) درباره باورهای دینی نئاندرتالها
9.1. آیا نئاندرتالها به خدایان اعتقاد داشتند؟
از نظر علمی، هیچ شواهدی مبنی بر وجود خدایان تعریفشده (مانند خدایان آسمان یا نیروهای طبیعت) در فرهنگ نئاندرتالها یافت نشده است. اعتقاد به خدایان نیازمند سطح بالایی از انتزاع و ساختار زبانی است که شواهد آن در دست نیست. تفکر آنها بیشتر در سطح «عاملیت فراطبیعی» (Supernatural Agency) و آیینهای مرتبط با مرگ یا توتمها بوده است.
9.2. تفاوت اصلی باورهای نئاندرتالها با متأخر چه بود؟
تفاوت اصلی در «دامنه نمادگرایی» و «نظاممند بودن» است. انسان خردمند در دوره سنگ جدید، شبکههای پیچیدهای از اساطیر و نمادها ایجاد کرد که در معماری (مانند گورهای بزرگ یا معابد) منعکس شد. نئاندرتالها در سطح نمادگرایی فردی و محلی (مانند تزئینات شخصی یا دفنهای محدود) متوقف شدند و به نظر میرسد فاقد ظرفیت ایجاد داستانهای فرهنگی گسترده بودهاند.
9.3. آیا استفاده از رنگدانه به معنای باور دینی است؟
استفاده از رنگدانه (مانند اوکر یا هماتیت) به تنهایی دال بر دین نیست، بلکه نشاندهنده توانایی تفکر نمادین است. این میتواند برای رنگآمیزی بدن برای تمایز اجتماعی، جلب توجه، یا حتی پوشاندن بوی بد باشد. با این حال، زمانی که رنگآمیزی در ارتباط با بقایای انسانی یا اشیاء غیرکاربردی دیده شود (مانند هنر غاری)، احتمال تفسیر نمادین و آیینی افزایش مییابد.
9.4. چرا شواهد هنر نئاندرتالی عمدتاً در اسپانیا یافت شده است؟
شواهد هنر نمادین نئاندرتالها، مانند نقاشیهای غار کاستیلو، عمدتاً در جنوب اروپا (شبه جزیره ایبری) تمرکز دارند، زیرا این مناطق به عنوان آخرین پناهگاههای نئاندرتالها پس از مهاجرت انسان خردمند به اروپا عمل کردند. این بقایا ممکن است نشاندهنده زمانی باشند که نئاندرتالها برای حفظ هویت گروهی خود در برابر فشارهای خارجی، بر رفتار نمادین خود تأکید بیشتری کردند.
9.5. آیا آدمخواری آیینی آنها نشانه دین بود؟
آدمخواری آیینی، اگر اثبات شود، نشاندهنده قراردادهای پیچیده اجتماعی-متافیزیکی است، که هسته اصلی ادیان ابتدایی را تشکیل میدهد (مانند جذب قدرت روحی فرد مرده). اما این آیین لزوماً به معنای پرستش یک نیروی ماورایی بیرون از گروه نیست، بلکه میتواند بیشتر یک آیین گذار یا نمایش قدرت گروهی باشد.
9.6. آیا نئاندرتالها به زندگی پس از مرگ باور داشتند؟
تدفینهای انتخابی، قویترین شواهد برای این فرضیه هستند. اگر دفن صرفاً برای دفع نبود، بلکه شامل قرار دادن اشیایی با فرد متوفی بود (هرچند شواهد آن در نئاندرتالها کمتر از انسان خردمند است)، نشان میدهد که آنها نوعی پیوستگی یا انتقال را برای فرد مرده متصور بودند. این انتقال، اولین گام به سوی مفهوم زندگی پس از مرگ است.

