راز تجربهی نزدیک مرگ؛ از تونل نور تا جهان ۳۶۰ درجهی ذهن انسان در آستانهی خاموشی
راز تجربه نزدیک مرگ و دنیای ۳۶۰ درجه ذهن
راز تجربهی نزدیک مرگ؛ از تونل تاریک تا دنیای ۳۶۰ درجهی ذهن انسان در مرز خاموشی
در میان همه رازهایی که ذهن بشر را به خود مشغول کردهاند، «تجربهی نزدیک به مرگ» (Near-Death Experience یا NDE) شاید یکی از شگفتانگیزترین و در عین حال بحثبرانگیزترین پدیدهها باشد. سالها است که افرادی از سراسر جهان گزارش میدهند در لحظاتی که بین مرگ و زندگی قرار داشتهاند، تصاویری حیرتانگیز دیدهاند: تونلی با نوری سفید، احساس سبکی و جدا شدن از بدن، دیدار با موجوداتی اسرارآمیز یا شنیدن صداهایی از جنس آرامش. این تجربهها به گونهای میان علم و عرفان در نوساناند؛ نه کاملاً قابلتوضیح با زیستشناسی مغز و نه صرفاً قابل انتساب به باورهای معنوی.
در پژوهشی تازه و خلاقانه، دانشمندان با بهرهگیری از ابزاری غیرمعمول — نقاشی — سعی کردهاند تصویر دقیقتری از این تجربهها به دست آورند. آنها از افرادی که تجربهی نزدیک به مرگ داشتهاند (یا به اختصار NDE) خواستند تا صحنههایی را که دیدهاند، با دست خود ترسیم کنند. هدف این بود که از دل این تصاویر، معماری فضایی ذهن در واپسین لحظات حیات آشکار شود.
تصاویری از آستانهی مرگ؛ وقتی ذهن قلممو برمیدارد
پژوهش که هنوز در مرحلهی داوری همتا قرار دارد و در پایگاه علمی bioRxiv بهصورت پیشانتشار منتشر شده، شامل ۵۰ شرکتکننده از کشورهای مختلف بود. هر داوطلب ابتدا یک پرسشنامهی جامع در مورد تجربهی خود پر کرد: از احساس زمان و مکان گرفته تا درک از خود، بدن، صدا، نور و موجودات پیرامون. سپس از آنها خواسته شد همان لحظهها را نقاشی کنند.
این کار ساده شاید در ظاهر هنری به نظر برسد، اما از دید علم مغز و ادراک بصری، اقدامی انقلابی بود. برای نخستینبار، دادههای بصری از روایتهای ذهنی انسانهایی که تا مرز مرگ رفتهاند، در دست بود. وقتی تیم تحقیق شروع به تحلیل این نقاشیها کرد، الگوهایی شگفتانگیز آشکار شد — الگویی که از شباهت چشمگیر در هندسهی فضاهای تجربهشده خبر میداد.
چهار هندسهی ذهن؛ از تونل تا گنبد و دنیای ۳۶۰ درجه
بر اساس تحلیل نهایی، تقریباً همهی نقاشیها در چهار گروه هندسی اصلی طبقهبندی شدند:
۱. شکل A: فضای مخروطی یا تونلی
بیشتر مشارکتکنندگان این صحنه را به «حرکت درون یک تونل یا لولهی نورانی» تشبیه کردند. دید مرکزی غالب بود و حاشیهها تار یا سیاه. از نظر فیزیولوژیک، دانشمندان معتقدند چنین تصویری ناشی از کاهش جریان خون در شبکیه است که به از دست رفتن دید محیطی و باقی ماندن میدان مرکزی منجر میشود. این همان پدیدهای است که میتواند توضیح فیزیولوژیک برای «تونل نور» مشهور باشد. در این حالت، گیرندههای محیطی (rods) که در شرایط کمنوری حساسترند اما تفکیک رنگی ضعیفتری دارند، زودتر دچار اختلال عملکرد میشوند، در حالی که مراکز حسی ناحیهی مرکزی بینایی تا لحظات آخر تلاش میکنند سیگنال ارسال کنند.
۲. شکل B: فضای قوسی یا نیمدایرهای
در برخی نقاشیها، فضا حالتی خمیده و ناپایدار داشت؛ مانند گنبدی که بخشی از میدان دید را پوشانده است. این الگو ممکن است با اختلالات دید نیمهمیدانی (hemianopia) مشابه باشد که بیماران سکتهی مغزی تجربه میکنند. این حالت نشان میدهد که بخشهایی از قشر بینایی ثانویه (V2/V3) درگیر پردازش ادراکی هستند و مرز دید بهطور نامنظمی شکل گرفته است.
۳. شکل C: بیضوی یا رو به گسترش
بعضی افراد احساس کرده بودند درون یک فضا با دیوارههای نرم و بیضوی حرکت میکنند، گویی فضا زنده است و با آنها نفس میکشد. رنگها در این مرحله شروع به بازگشت میکنند و در نقاشیها هالههایی از فیروزهای و زرد طلایی دیده میشود. این بازگشت رنگ، احتمالاً ناشی از شروع مجدد خونرسانی به بخشهایی از شبکیه است که مسئول گیرندههای مخروطی هستند.
۴. شکل C5: محیط کاملاً فراگیر با دید ۳۶۰ درجه
حیرتانگیزترین بخش ماجرا این بود که شماری از شرکتکنندگان گزارش کردند «همه جا» را بهطور همزمان میدیدهاند؛ نه فقط جلو یا پشت سر، بلکه پیرامون کامل خود را. این حالت، به گفتهی پژوهشگران، نوعی تجربهی بصری فراگیر است که در قوانین عادی بینایی انسان محال است و احتمالاً حاصل تداخل سیگنالهای چند ناحیهی بینایی در قشر مغز است. در این حالت، مفهوم «دید مرکزی» از بین رفته و آگاهی کاملاً محیطی میشود.
از تونل تا افق بیانتها؛ توالی هندسی ذهن در لحظهی مرگ
نکتهی جالب در این تحقیق، توالی میان این فضاها بود. بسیاری از شرکتکنندگان گزارش کردند مسیر تجربهشان از شکل A یعنی تونل شروع شده و به تدریج به فضاهای B و C و در نهایت به C5 تبدیل شده است. برخی نیز برعکس، ابتدا در فضای گستردهی ۳۶۰ درجه بودهاند و سپس به تونل فرو رفتهاند. این تغییر ممکن است بازتابی از روند تدریجی کمبود اکسیژن در مغز یا بازگشت آن باشد؛ همان چیزی که در مراحل بیهوشی یا احیای قلبی نیز رخ میدهد.
دکتر «لورا میسن»، عصبشناس و نویسندهی مقاله، در مصاحبهای گفت:
«به نظر میرسد مغز در مسیر خاموشی، جهان را نه خاموشتر بلکه منسجمتر و هندسیتر درک میکند. این تجربهی شکلمند نشاندهندهی آخرین تلاش مغز برای بازسازی معنا در آشوب فیزیولوژیک است.»
از دیدگاه بیوشیمیایی، این توالی میتواند به میزان تفکیک (Resolution) در فعالیتهای الکتریکی مغز بستگی داشته باشد. کاهش شدید اکسیژن (هیپوکسی) ابتدا سیستمهای پیچیده (مانند رنگ و دید محیطی) را از کار میاندازد و سیستمهای پایهایتر (مانند دید مرکزی مخروطی) را نگه میدارد، که منجر به شکل A میشود.
فیزیولوژی تونل نور و رمز سیاهوسفید بودن تجربهها
اکثر شرکتکنندگان توضیح دادند که صحنههای آغازین را سیاهوسفید دیدهاند. این نکته از نظر نوروویژوال بسیار مهم است، زیرا نورونهای مسئول درک رنگ (مخروطها) به اکسیژن بیشتری نیاز دارند و نخستین سلولهاییاند که در کمخونی شبکیه از کار میافتند. بنابراین، وقتی اکسیژن مغز کاهش مییابد، دید رنگ از بین رفته و فقط درخشش مرکزی (perceptual glow) باقی میماند — همان نوری که شاهدان مرگ، «نور سفید بیپایان» توصیف میکنند.
فرضیهی کاهش جریان خون مغزی در حین ایست قلبی بر این اساس استوار است که اکسیژنرسانی به قشر بینایی (Occipital Lobe) مختل میشود. ریاضیوار، کاهش غلظت اکسیژن در بافت ( [O_2] ) مستقیماً بر نرخ تولید ATP و عملکرد پتانسیل عمل تأثیر میگذارد.
از سوی دیگر، در مراحل بعد که مغز اندکی از شوک فیزیولوژیک بیرون میآید (مثلاً هنگام عملیات احیا یا بازگشت جریان خون به قشر بینایی)، رنگها نیز به تدریج بازمیگردند و تجربهی C5 با نورهای چندرنگ طلایی و بنفش درخشان توصیف میشود. این بازگشت تدریجی رنگ نشان میدهد که شبکههای پردازش رنگ، نسبت به شبکههای پردازش شکل و روشنایی، کندتر احیا میشوند یا برای احیا به اکسیژن بیشتری نیاز دارند.
از بدن بیرون اما هنوز بینا؛ تجربهی پرواز ذهن
نقطهی مشترک در بیشتر نقاشیها، پدیدهی «خروج از بدن» (Out-of-Body Experience یا OBE) بود. تنها ۱۸ نفر از پنجاه نفر چنین حسی را تجربه نکرده بودند. دیگران گفتند احساس میکردند بدن خود را از بالا میبینند یا بر فراز صحنهای از بیمارستان یا طبیعت شناورند. با این حال، حتی در این وضعیت نیز دید بصری آنها با فضای پیرامون هماهنگ بوده است.
پژوهشگران این یافته را نشانهای از «گسست پدیدارشناختی» میدانند — لحظهای که مرز میان بدن و ادراک فرو میریزد. تا وقتی فرد در حال «عبور» از بدن است، هنوز خود را در فضا مکانیابی میکند، اما پس از جدا شدن کامل، دیگر مرکز دید ثابتی وجود ندارد. به تعبیری، آگاهی به «فضا» تبدیل میشود. این تجربه بهشدت با اختلالات فضایی در قشر پاریتال مرتبط است که هنگام تحریک الکتریکی در این ناحیه مشاهده میشود.
آیا تجربه نزدیک به مرگ بازتاب افسانه است یا علم؟
در فرهنگهای مختلف، توصیفهایی شبیه به تونل نور و جهان برین دیده میشود — از آیین بودایی تبتی گرفته تا متون مسیحی و اشارات عرفانی ایرانی. اما همزمان، عصبشناسی مدرن نیز برای بسیاری از این نشانهها توضیحات زیستی ارائه کرده است:
- تونل نور: کاهش جریان خون در شبکیه و قشر بینایی.
- احساس سبکی: اختلال عملکرد مخچه و محرومیت حسی بدن.
- شنیدن صدا یا موسیقی: فعالیت خودبهخودی لوب تمپورال (گیجگاهی).
- احساس آرامش یا دیدار با عزیزان: ترشح زیاد دوپامین و سروتونین در پاسخ به استرس شدید مرگ.
با این حال، پژوهش حاضر نشان میدهد صرف توضیح فیزیولوژیک هم کافی نیست؛ زیرا ساختار هندسی و توالی دقیق این فضاها از نظم خاصی پیروی میکند که تنها با تصادف یا اختلال مغزی توضیح داده نمیشود. تناوب در توالی هندسی (A به C5 یا C5 به A) نشان میدهد که این فرآیند یک مسیر خطی صرف نیست، بلکه بازتابی از تعامل پیچیدهی بین کاهش شدید متابولیسم و فعالیتهای باقیماندهی نواحی مختلف مغزی است.
مغز؛ معمار آخرین رؤیا
اگر بپذیریم مغز در لحظات پایانی زندگی، در حال بازسازی جهان است، باید پرسید: چرا این جهان چنین شکلهایی دارد؟
دانشمندان احتمال میدهند ساختارهای فضایی تجربههای نزدیک به مرگ بازتابی از سازماندهی درونی قشر بینایی باشند. قشر بینایی نخستین (V1) در قسمت پسسری مغز، نقشهای مخروطی از میدان دید میسازد و فعالیت آن هنگام قطع اکسیژن میتواند تصویری تونلیمانند ایجاد کند. این ساختار در واقع یک نقشهی پلاریزاسیونی است که با حذف بخشهایی از آن، فقط مسیر مرکزی باقی میماند.
[ \text{V1 Map} \approx \text{Polar Projection} \implies \text{Hypoxia} \to \text{Loss of Peripheral Signal} \to \text{Tunnel (Shape A)} ]
با انتقال سیگنالها به نواحی بالاتر (V2 و V3)، انحنای میدان دید افزایش مییابد تا به شکلهای بیضوی و فراگیر برسد. در نهایت، وقتی مغز در حالت شدید گسست قرار میگیرد، مرزهای دید حذف میشود و تجربهی ۳۶۰ درجه پدید میآید. این امر مستلزم فعالسازی همزمان نواحی پیشانی و آهیانهای (Parietal) است که مسئول آگاهی فضایی و ادغام چندحسی هستند.
از دید فلسفی، این روند شاید نمایانگر سفری از محدودیت (تونل) به بیمرزی (فضای فراگیر) باشد — استعارهای از گذار از جسم به آگاهی.
روانشناسی رهایی؛ چرا بیشتر افراد از مرگ نمیترسند؟
در کمال شگفتی، اکثریت افرادی که NDE را گذراندهاند، نه تنها از آن نمیترسند، بلکه آن را نقطهی عمیقی از آرامش و اتصال میدانند. تجربهی نور، صداهای هماهنگ و حس یکی شدن با جهان، موجب تغییر پایدار در نگرش آنان نسبت به زندگی میشود. در مطالعات پیگیری، بسیاری گفتهاند پس از آن رویداد دیگر از مرگ نمیترسند و دیدی معنویتر نسبت به زندگی پیدا کردهاند.
پژوهشگران این تغییرات را ناشی از بازآرایی شبکههای آگاهی در مغز میدانند؛ به خصوص کاهش فعالیت «شبکهی پیشفرض مغز» (Default Mode Network یا DMN) که با حس خودِ فردی مرتبط است. کاهش فعالیت DMN باعث میشود احساسات مربوط به خود (Ego) کاهش یابد و فرد احساس اتصال عمیقتری با جهان داشته باشد. کاهش فعالیت این شبکه با فرمول زیر مرتبط است:
[ \text{Decrease in DMN Activity} \implies \text{Ego Dissolution and Increased Connectedness} ]
به بیان دیگر، در لحظات نزدیک به مرگ، مغز برای لحظهای «خود» را خاموش و آگاهی را از قید مرزهای شخصی آزاد میکند.
هنر، زبان آخر ذهن
استفاده از نقاشی در این مطالعه، تنها یک ترفند تصویری نبود؛ بلکه تلاشی بود برای ترجمهی تجربهای غیرقابل بیان به زبان شکل و رنگ. از زمان ماکس ارنست تا سالوادور دالی، هنرمندان کوشیدهاند مرز میان واقعیت و رؤیا را بازنمایی کنند، اما در اینجا خود مغزِ رو به خاموشی نقاشی کرده است.
برخی تصاویر شرکتکنندگان به سبک نقاشیهای نورانیِ تئودور کرنر یا تجریدهای هندسی کاندینسکی شباهت داشتند. پژوهشگران میگویند این نقاشیها نهتنها شواهدی از ساختار ادراک در لحظات بحرانیاند، بلکه شاید بازتابی از زیباییشناسی درونی مغز انسان باشند؛ نوعی زیبایی آخرین که در مرز زندگی آشکار میشود.
مرگ بهمثابه تجربهی ادراکی، نه پایان
این تحقیق بار دیگر نشان میدهد مرگ پدیدهای صرفاً بیولوژیکی نیست، بلکه یک فرآیند ادراکی عمیق است. مغز تا آخرین لحظه فعال میماند و در همان ثانیههای پایانی، جهانی از معنا و نور میآفریند. در واقع، شاید مرگ از نگاه ذهن، نه خاموشی بلکه «دگرشدگی ادراک» است — گذر از یک نظم زیستی به نظمی ذهنی.
به قول یکی از شرکتکنندگان در پژوهش:
«مرگ، در آن لحظه، مانند بسته شدن چشمی در یک دنیا و باز شدنش در دنیایی بیانتها است.»
❓سؤالات متداول دربارهی تجربهی نزدیک به مرگ (FAQ)
۱. تجربهی نزدیک به مرگ دقیقاً چیست؟
پدیدهای است که در مرز میان مرگ بیولوژیک (مانند ایست قلبی) و بازگشت به زندگی رخ میدهد. فرد ممکن است در این حالت احساس خروج از بدن، دیدن نور یا صحنههای خاصی داشته باشد. این تجربه باید در زمان احیای کامل بیمار گزارش شود.
۲. آیا NDE فقط در افرادی که به زندگی بازگشتهاند دیده میشود؟
بله، گزارش کاملی از تجربهی نزدیک به مرگ تنها از افرادی به دست میآید که پس از توقف قلب یا بیهوشی عمیق دوباره زنده شدهاند و بخشی از فعالیت مغزیشان حداقل برای مدتی متوقف شده بوده است.
۳. آیا تونل نور واقعاً وجود دارد یا توهم مغزی است؟
بر اساس شواهد فیزیولوژیک، تونل نور نتیجهی کاهش خونرسانی به شبکیه و قشر بینایی است؛ اما از منظر ذهنی میتواند حس حرکت به سوی نور معنا شود. این یک “توهم ادراکی” است که ریشههای بیولوژیک دارد.
۴. چرا برخی افراد احساس دید ۳۶۰ درجه دارند؟
این تجربه احتمالاً ناشی از تداخل سیگنالها در چند ناحیهی بینایی مغز است که باعث ایجاد احساس همزمانی دید در جهات مختلف میشود، زمانی که ساختار مرسوم پردازش دید از کار افتاده است.
۵. آیا دیدار با عزیزان فوتشده جنبهی فرافکنی ذهن دارد؟
بیشتر روانپژوهان آن را فعال شدن نواحی خاطره و هیجان در مغز (مانند هیپوکامپ و آمیگدال) میدانند که به دلیل ترشح مواد شیمیایی در زمان استرس شدید، تجربیات آشنا را بازسازی میکنند؛ اما از دید افراد تجربهکننده، این دیدارها واقعی و آرامشبخشاند.
۶. آیا مرگ بدون درد است؟
تجربهی نزدیک به مرگ در اغلب موارد با احساس آرامش و بیدردی همراه بوده است، زیرا مغز در این لحظات مواد شبهافیونی (اندورفینها) و سروتونینهایی آزاد میکند که اثرات مسکن قوی دارند.
۷. آیا علم میتواند لحظهی عبور آگاهی از بدن را ثبت کند؟
پژوهشهای EEG نشان دادهاند که پس از توقف قلب نیز برای چند ثانیه فعالیت الکتریکی هماهنگ در مغز وجود دارد (معروف به امواج گاما یا دِلتا ناگهانی)، که ممکن است پایهی تجربههای آگاهانه در لحظهی انتقال باشد.
۸. چه کاربردی برای این پژوهش در پزشکی یا رواندرمانی وجود دارد؟
درک علمی از NDE میتواند به درمان اختلالات اضطراب مرگ، افسردگی پس از سانحه و بهبود بیماران پس از احیای قلبی کمک کند و امید به زندگی را افزایش دهد، زیرا این تجربه اغلب دیدگاه فرد را مثبت میکند.
نتیجهگیری:
شناخت پدیدهی تجربهی نزدیک مرگ، پلی است میان علم و فلسفه. این پژوهش با تلفیق نقاشی و عصبشناسی نشان میدهد ذهن انسان در آستانهی خاموشی هم میتواند سازنده، خلاق و در جستوجوی معنا باشد. شاید پاسخ پرسش همیشگی بشر — «چه میبینیم وقتی میمیریم؟» — درون خود مغز نهفته باشد: در نقشههای نوری، هندسهی ادراک، و لحظهی تولد دوبارهی آگاهی در جهانی بیمرز.